خرید بک لینک
شاید قدیمی ها برای همه قدیم ها ستچه جوری بگم . . . برای من دهه شصتی برای تویه دهه هفتادی حتی دهه هشتادیچرا گذشته هیچوقت حس و هوای حال رو نداره!گذشته تو زمان خودش همیشه و در هر صورت غبطه آینده رو میخوره ولی وقتی برمیگرده همون قبلی شیرین تره همون قبلی عجیب شیرین تره ...کاش گذشته هممون حال الانمون بود . . . کاش من حافظه ی قوی تری برای طبقه بندی همه ی شاخ و برگ های زندگی گذشته ام داشتم ما میگذریم عبور میکنیم ولی واقعا یه نقطه ی خاصی برای ما هست که مثل روز ابتدا میشه دوست داریم برگردیم لمسش کنیم برادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 7:24

احساسات آدم ها یک بازوی قوی برای حرکت حساب میشنباید نوازشگری باشه برای اون احساس خاموش شده وجودت من نیاز دارم به درک احساسم وقتی فراموش شده یه گوشه زل زده به منیکی مثل من...شبیه اون گلدون بی سروصدا که اگر بهش آب ندی دیگه اسمش گل نیستاصلا کاش یه ابزار مکانیکی وجود داشت که وقتی کرخت میشی و محوناپیدا میشی و سردمدام بهت تلنگر بزنه بیدارت کنه صدات کنهتغذیه بشی تو نیاز داری به یکی مثل منحالا برای منه گمشده منه نامرئی عجیب ترین موجودیتی که احساسم رو قلقک میدهیک چیزه و بسکتاب .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: سه شنبه 13 مرداد 1405 ساعت: 17:15

قراره کسی از من برای زندگی برای آواز برای آغاز به جایی قدم بزاره که تا چشم کار میکنه سفیدی باشه و نور جایی که پرواز معنی داره و عشق ... قراره کسی از من برای امید برای فردا به جایی قدم بزاره که از فرسنگ ها دوری و دلتنگی به اون شقایقی وصل بشه که زندگی رو واقعا زندگی کنه ... اینجاست که وصال ماجراجویی تازه ای میشه برای لمس فاصله ها قراره فردا همین امروزی باشه که دوباره نفس ، نفسی تازه کنه

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 1:35

قلبم شنیددرد تنهایی و سردی سکوت رااز ماورای خواسته های بی نام و نشاناز لابلای کوه های بی قامت پی در پیچهره ای آشناندایی آسمانیاز پس تمام آنچه گذشت ها ، گذر کردمعصومانه و پاکتحفه ای به گردنم آویختسنگین ، پر رنج ، وسوسه برانگیز ، شیدا و سرشار از وجود...و حالا منی که هر قدم بی وقفه از خود گذشت و دوباره به خود رسیدغایت کلامی که با نگاه معصومانه اش از من طلب کردخندید . . .و چه واژ ه ی عمیقی . . .مادر . . .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 1:35

قلب من از حجم آفتاب نگاه تو تابیدن گرفتهنگاهی بسیار شبیه به مننگاهی که سوسوی تلألوش دنیا را در چشم منکلبه ی کوچکی ساختهگرم ، سبز ، آرام و در عین حال پر هیاهوقلب کوچک تو امااز ناشناخته ترین ریتم نواخته شده دنیااز قعر اقیانوسی پر از حقایقمرا به ساحلی رسانده که هرچهبه طلوع ها و غروب هایش اضافه میشودمن مشتاق تر خیره می مانمبه ساده ترین صحن آرزوهایم . . .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 1:35

حالا که سالی نو شد

دلی نو

هوایی نو

آغازی نو

پروازی نو

من برای آسمان آبی هنوز هم نفس هایی تازه خواهم کشید

من برای جریان جاری رود هنوز هم آوازه خوان خواهم ماند

قلبی پر از سادگی امید و جنون خواهم آورد برای تجلی دوباره دوستی ها

صبح ها روشن تر غروب ها پر سکوت تر و شب ها لبریز از درخشش به زندگی سلامی دوباره خواهم داشت

این آواز دوباره مرا به آسمان آبی کشاند به پرواز و نفسی نو ...

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 13:16

فکر میکنم دیگه کسی به بلاگفا سر نمیزنه

داشتم میچرخیدم بین پست ها

لینکدونی

دوستام

چقد دلم برای اینجا تنگ شد یهویی

خوب باشین همتون :)

اگه اومدین اینورا حتما یه نشون از خودتون بزارین دلم میخاد بدونم هنوزم کسی سراغ اینجا رو میگیره :)

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 12:59

شاید برگردیم به عقب شاید طرحی را به یاد بیاوریم که سوت بلند قطار زندگی همه ی مارا از آن قالب تهی کرده باشدمه آلود ، نم ناک شبیه قطره شبنمی که رو برگ درختیاز دل انبوه جنگلی بر فراز قله هامن آن بارانی را میبینم که یادم داده بود پاییز فصل گوشه نشینی و بی برگی نیستمن اما رنگین کمانی میبینم که خدای تک تک فرزندان سرزمینم بوده و هستریشه میبینم ...رگ هایی که میتپند ، رگ هایی ک شکوفه می دهند، رگ هایی که بریده می شوند اما زندگی را بر سردار میبرند ...آرام و خوش صدا از آواز سرودهای پرتپش از آزمون سربلند تقدیر از فریاد و داد من دوباره پرواز خواهم کرد بال های زخمی من جان پناهت بیا برای آخرین باربرای نهایت بودنبرای ...تا ابدیت کنار یکدیگر زنده بمانیم ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 12:59

اینجا پر از ساده بودن هاست من به سادگی به حال خوب این قلم باز میگردم . . . :) خوش آمدم

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 12:59

قلبی که جلا پیدا میکنه

آروم تر از قبل حتی با تمام پرتپش زدن

به همه ی زیبایی ها خیره میشه و از ته سکوت

داااد میزنه

دنیا هنوزم قشنگه

یه اتفاق عجیب فقط کافیه قلبت از سینه ای که توش می تپه

فراتر قدم برداره و حس کنی

کنار همه ی گنجشک های پشت پنجره

بچه های بازیگوش تو کوچه

گل های بهاری و طراوتشون

لحظه هاشو به یاد موندنی تر ثبت میکنه

نفس پی نوشت : امروز آبی مهربون آسمون قشنگ نوشته شده بود . خیلی قشنگ...

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:08

تو شرایطی که هیچ کس بجز خودت نمیتونه برای خودت کاری بکنه همش دنبال این هستی که دوستی های فراموش شده آدم های کال و نرسیده ای که پشت سر گذاشتی حتی روزهای بی سر و ته اش رو به یاد بیاری بری بهشون سر بزنی نمیدونم چرا تنهایی هایی که سر دلت قلمبه شده رو دیگه دوست نداری قلمبه شده هایی که قبلا دوست داشتنی بودن برای خودشون وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:08

شاید 97/7/7 تا صبح روز شنبه برام جالب بود وقتی همکارم با خنده اومد گفت میدونی امروز یه توازن قشنگی داره درست یک ساعت بعدش بود که خبر دادن با بی احتیاطی خودت رو از ما جدا کردی این پاییز خیلی درد داره این پاییز نمیخاست بزاره بهار بعدی رو ببینی این پاییز از اولش سخت شروع شد دوست داشتم حداقل یکم بیشتر بغلت میکردم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:08

دوست دارم همه برای تنهاییام بنویسن و من بخونم دوست دارم دنیا دنیا حرف بزنمو همه براش گریه کنن دوست دارم کنار اون سنگ سرد لعنتی که الان روت رو از ما پوشونده بیام بشینم و از چیزایی بگم که الان جرات بیان کردنش رو پیدا کردم قبل همه ی این چند روزه ی یک ماه نشده ی بدون تو تمام حس ها جور دیگه ای سر و کلشون پیدا میشد حس دلتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 21:08

@zhuanchael
نمک نشناسی مثل یک بیماریِ مزمن شیوع پیدا کرده است بینِ مردم!
مهم نیست تو چقدر خودت را خرجِ حالِ خوبشان کردی!
حالِشان که با تو خوب شد،دلیلِ حالِ بدت می شوند!
مهم نیست چقدر در گذشته کنارشان بودی!
می روند و شیفته ی آدم های جدیدِ زندگیِ شان می شوند.
مهم نیست تو چقدر دردشان را به جان خریدی!
درد می زنند به جانَت.

مهم نیست چقدر بارِ تنهایی شان را به دوش کشیدی!
در نهایت تنهایَت می گذراند.
لطفاً به فرزندانتان
قدر شناس بودن را یاد دهید

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 18:42

بعضی ها کلا زود میرسند به جایی که باید الان باشند بعضی ها کلا زود رسن من اما این مدلی نیستم میرسم ولی دیر! مثلا رسیدن به اون چیزایی که در زمان خودش برام غیرممکنه ولی زمان که چاشنیش میشه راحت میشه برام یه جورایی از اینکه شبیه اون بعضی ها نیستم خوشم میاد اون زودها زود آدمو درگیر میکنن و خلاصی ازش مطمئناً دیرتر طول میکشه اینجوریاست دیگه !ادامه مطلب

برچسب: آدمای, نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 18:05

صفحه بندی