خرید بک لینک

قلبم شنید

درد تنهایی و سردی سکوت را

از ماورای خواسته های بی نام و نشان

از لابلای کوه های بی قامت پی در پی

چهره ای آشنا

ندایی آسمانی

از پس تمام آنچه گذشت ها ، گذر کرد

معصومانه و پاک

تحفه ای به گردنم آویخت

سنگین ، پر رنج ، وسوسه برانگیز ، شیدا و سرشار از وجود...

و حالا منی که هر قدم بی وقفه از خود گذشت و دوباره به خود رسید

غایت کلامی که با نگاه معصومانه اش از من طلب کرد

خندید . . .

و چه واژ ه ی عمیقی . . .

مادر . . .

برچسب: نویسنده: هلیا فدایی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 1:35

صفحه بندی