

قلبم شنید
درد تنهایی و سردی سکوت را
از ماورای خواسته های بی نام و نشان
از لابلای کوه های بی قامت پی در پی
چهره ای آشنا
ندایی آسمانی
از پس تمام آنچه گذشت ها ، گذر کرد
معصومانه و پاک
تحفه ای به گردنم آویخت
سنگین ، پر رنج ، وسوسه برانگیز ، شیدا و سرشار از وجود...
و حالا منی که هر قدم بی وقفه از خود گذشت و دوباره به خود رسید
غایت کلامی که با نگاه معصومانه اش از من طلب کرد
خندید . . .
و چه واژ ه ی عمیقی . . .
مادر . . .
برچسب:
نویسنده: هلیا فدایی