دوست دارم دنیا دنیا حرف بزنمو همه براش گریه کنن
دوست دارم کنار اون سنگ سرد لعنتی که الان روت رو از ما پوشونده بیام بشینم
و از چیزایی بگم که الان جرات بیان کردنش رو پیدا کردم
قبل همه ی این چند روزه ی یک ماه نشده ی بدون تو
تمام حس ها جور دیگه ای سر و کلشون پیدا میشد
حس دلتنگی
حس دوری
حس دوست داشتن
حتی حس دلخوری
حس عصبانیت و ...
مرگ چیز عجیبی نیست
با ماست
به شرطی که اونم جزوی از طبیعت زنده بودن محسوب بشه
همه این حس ها بعد از اینکه یه نفر رو از دست میدی
رشد میکنه
بال و پر میگیره
سروصدا میکنه و از سردی در میاد
رنگ و لعابش رو با تمام وجود خودت رقم میزنی
مقدس تر باهاش رفتار میکنی و قدرش رو بیشتر میدونی
شاید اینایی که گفتم اگه قبل از فراق و جدایی وجود داشته باشه
وقتی فاصله فاصله از نزدیکترین های زندگیت قراره دور بشی
تو رو هم میشکست
خورد میکرد
میکشت...
دنیایی بودن این حس ها بد نیست
چون شکل همین دنیاست و فانی ...
وای به اون روزی که مثل مرگ دوست داشته باشی
مثل مرگ احساسات رو لمس کنی و بغل بگیری
یکی از نعمت های خاص خدا به بنده هاش شاید همین باشه
چیزی که با مصیبت ازش یاد میکنیم
حق هم داریم
چون درکش خیلی خیلی عمیق و سخته ...
رفقا مرگ با ماست
درست عین این حس های غلیظ ...
برچسب:
نویسنده: هلیا فدایی