شاید 97/7/7 تا صبح روز شنبه برام جالب بود
وقتی همکارم با خنده اومد گفت میدونی امروز یه توازن قشنگی داره
درست یک ساعت بعدش بود که خبر دادن با بی احتیاطی خودت رو از ما جدا کردی
این پاییز خیلی درد داره
این پاییز نمیخاست بزاره بهار بعدی رو ببینی
این پاییز از اولش سخت شروع شد
دوست داشتم حداقل یکم بیشتر بغلت میکردم
یکم بیشتر به چشمای رنگی و قشنگت نگاه میکردم
دوست داشتم یکم بیشتر باهات معاشرت میکردم
از این دوست داشتن هایی که همش با خودت میگی کاش یکبار دیگه فقط باشه
داداش بزرگ جونم
از اینکه زود رفتی گلایه کنم
یا از اینکه کم دیدمت
از اینکه دفعه آخر دوروز بیشتر پیشمون نموندی و خسته بودی گلایه کنم
یا از اینکه ننشستم پای درد دلت
من هنوز نمیدونم کی قراره بفهمم دیگه ندارمت
کی قراره از ته دل برای نبودنت اشک بریزم
کی قراره تو دلم از عطش دوری بغض های گنده گنده قورت بدم
ولی میدونم
دیگه هیچکی برام محسن داداشیه تپل مپلم نمیشه
همون که همیشه تو گرفتاریا دم دست بود
همون که قرار بود سایه بالای سرمون باشه کنار بابا
همون که مامان فاطمه از بچگی براش سوخت
دنیا قشنگ انتخابت نکرد
تو که میخاسی بری چرا اومدی !
من دیگه پاییزای مهر رو دوست ندارم
دیگه نمیگم پاییز قشنگم ...
آخه چه جوری قراره یلدا بشه بدون تو
چه جوری قراره عید بشه بدون تو
چه جوری قراره دورهم بمونیم بدون تو
اینجا هوا خیلی سرده
محسن داداشی اون پایین چی؟
کاش میتونستم تا ابد بنویسمو خالی بشم ...
کاش ...
برچسب:
نویسنده: هلیا فدایی