از بچگی به آزادی پسرها حسادت میکردم
تنها ایده این حسادت هم این بود که تا هر وقت دلشون بخواد میتونن بیرون از خونه بمونن
نخندین!
خوب شب برام یه جور خاصی بود
حتی آرزو میکردم کاش به خاطر این آزادی من پسر بودم
بعد ها که بزرگتر شدم این ایده کلهم اجمعین فراموش شد
تا چند شب پیش !
بعد از کلاس بنا به دلایلی تو ایستگاه تا ساعت 9.5 شب منتظر رسیدن پدر جان بودم
که یهو یاد این آرزوی فسیل شده افتادم
به این فکر افتادم که واقعا ً چقدر مرموز و خواستنیه
هر کسی با یک اضطراب بخصوص دنبال این بود که خودشو زودتر برسونه خونه
انگار شب یه اولتیماتوم عجیب بود برای متواری شدن آدم ها ...
جدا از ترس و ماجرای گرگینه ها و اتفاقات هولناکی که همیشه بیشتر تو شب معنا پیدا میکنه
شب برای هر کسی یه معنایی داره
برای اونایی که خونه و سر و همسری دارن یک مفهوم عادی و ساده است مثل یک آلارم
برای اونایی که بی خانمان هستن بیشتر شبیه کابوسه
برای خیلی ها هم شب با ماه و ستاره هاش و آسمونش یک کلکسیون با ارزشه
برای خیلی دیگه هم که شب و روزشون یک رنگ و بی روحه مثل یه اتفاق همیشه تکراری و دلگیره
برای یه دسته هم نقابی میشه که روشنی روز هیچوقت اون رو براش فراهم نمیکنه
من اما شب رو خیلی ساده دوست دارم
یه حس عجیب و پر آرامش ازش میگیرم
یه رنگی از التماسه برای جدا شدن از هیاهوی روز
شب برای من یه قاب عکس عاشقانه اس
تردد مداوم فکرهایی که روز بهشون گرد غفلت میپاشونه ...

نفس نوشت : احوال شب رو باید از شب گردها پرسید!
آهنگ شب علیرضا قربانی
با شهر سهراب سپهری :)
برچسب:
نویسنده: هلیا فدایی